تبليغاتX
خسروان نامه

خسروان نامه
خانه ای روی وب

قدر شنانس بودن یا نبودن نمی تواند لازمه ی انگیزه ی کمک کردن باشد. اصولا کمک کردنی که به توقع جبران بوده باشد از حیطه ی نام بردن از یاری رساندن بی منت خارج است. این که شما در موقعیتی قرار می گیرید که بی نیاز از هیچ می توانید از کنار خیلی اتفاقات خیلی بزرگ به آسانی بگذرید اما تامل می کنید و مثل یک مددکار اجتماعی خودتان را ملزم به انجام وظیفه می پندارید. اینکه زمان می گذراید از خودتان و جسم و روح و خانواده چه بصورت مالی و چه مادی ،. آن گاه که بدون کوچکترین توجه ای به فرصت هایی که به سرعت در حال گذشتن از کنارتان هستند به یک هدف والاتر فکر می کنید. در کوتاه مدت حس رضایت می کنید و از اینکه جوانمردانه پای چیزهایی ایستاده اید که می توانستید تحمل نکنید نوعی حس غرور به شما می دهد. شما منتظر پاداش و دستمزد نبوده اید پس توقع نداشته باشید دیگران هم آنقدر احمق باشند که چون شما در آن موقعیت مثل شما عمل کنند. اساساً همین حماقت بوده که حس رضایت را در شما بوجود آورده است. آنگاه که خلاف جهت مسیر رودخانه شنا کرده اید احساس متفاوت بودن به شما می دهد. حس خوبی است. قبول دارم. خودتان را جای او می گذارید و درصدی احتمال می دهید که شما جای آن شخص بودید! پس احساساتتان می گوید رفیق نیمه راهش نباشید. عقلتان می گوید حالا که نیستی! راهت را برو. انتخاب راه زمانی سخت تر می شود که تجربه ی شما از موقعیت مشابه می گوید که کسی یار شما در موقعیت مشابه نخواهد بود. عقل می گوید صدای استمداد کسی که در آستانه فرو رفتن در چاهی عمیق از لجن است را پاسخ چیزی جر لگد زدن و اندختنش در قعر آن چاه نیست! شما دلتان چه می گوید؟ می خواهید دستش را بگیرید؟ برایتان مهم نیست که وقتی بیرونش کشیدید او وقت می گذارد تا لباس های شما که در بیرون کشیدن او از لجن آلوده شده اند پاک کند یا خیر؟ براستی کمک کردن شما به منزله وظیفه به نظر خواهد آمد وقتی آنقدر خاشعانه خودتان را در مشقت قرار دادید.

حالا من به بودن کسی همین نزدیکی محتاج بودم و هیچ کس نبود. کمک خواستم ، به زبان آمدم حتی! باز هم کسی نبود. نخواست که باشد. می توانست باشد. قدر شناس نبود. هر چیزی لیاقت می خواهد. نفهمید کسی که بی نیاز از هیچ پایش ایستاد و فداکاری کرد ، اگر یک قدم به سوی او بیایی به سویت می شتابد. او این جاده یک طرفه را یک طرفه باقی گذاشت و در اولین دور برگردان راهش را عوض کرد. توقع جبران نبود. راهت را برو. همه اینقدر نباید حماقت کنند. خودخواه باش. 


صفحه ی سفید دیدم، نوشتم. پست کردم. هرزنگاری ! گلواژه بداهه! هر کوفتی اصلاً. فقط باید می نوشتم تا آروم بشم. 

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

دارم سعی می کنم انرژی مثبت بدم به دوره ای که پیش رو دارم. قدیمی ها اسم های خوبی می گذاشتن! یکی از همین اسم های جالب خدمت مقدس سربازی این روزهاس که بهش می گفتن اجباری...

خب! اسمش هم روشه. در بهترین حالت باید با این شرایط کنار اومد و باید خودت رو تطبیق بدی دیگه. احتمالاً یکی از مهمترین اهداف این دوره هم همین موضوع بوده. پس باید بگم! قانون گذار محترم ما صدای هدف غایی شما رو شنیدیم!

دیگه با نزدیک شدن به روز موعود باید آذوقه سفر هم برداریم و دل به جاده بزنیم... توی یکی از همین گشت و گذار هایی که توی نت راجع به تجربیات دیگران از این دوران داشتم، یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود که کتاب های مورد علاقه تون هم ببرید.

اولش یه کم خوشبینانه رسید حرفش به نظرم! چون اینکه بعد از اون همه فعالیت بدنی و مسئولیت های احتمالی که به عهده داری اینکه فرصتی و شاید حتی حوصله ی کتاب خوندن رو داشتن عجیب بود برام. اما با تمام این احوال یه درصدی هم احتمال دادم که بتونم از این فرصت استفاده کنم. واسه همین امروز رفتم شهر کتاب و چند تا کتاب داستان کوتاه گرفتن که توشه راه باشه! شاید حتی فکر های آزردهنده رو ازم دور کنه.

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

کارم شده فقط خوندن خاطرات سربازی!

بعضی ها نگرانت می کنن خیلی ها هم باعث دلگرمی هستن

هرچند که مسئله اصلاً چیزی به عنوان خود سختی های مدت دو ماه آموزشی نیست.

دغدغه اصلی ام که فکر کردن بهش مثل کابوس می مونه اینه که چیزی نزدیک به دو سال از بهترین سال های جوانی در حالی که می تونست به تحصیل و کار بگذره چقدر بیهوده قراره تلف بشه. 

نمی خوام ناله الکی کنم یا متهم به دیدن نیمه خالی لیوان بشم! هرچند که نیمه پری نمی بینم اگر هم ته لیوان چیزی باشد آنچنان دندان گیر نیست! 

به هر حال که برگ اعزام آمد! استرس اینکه دوره آموزشی در تهران نباشه برطرف شد. اما گویا جای آسونی نیست! چند سطر بالاتر گفتم که سختی و آسونی مشکل اصلی نیست. بحث بر سر این بود که این زمان از دست نره. حالا که داره می ره دیگه خیلی فرق نمی کنه که سخت بگذره یا خیلی سخت بگذره. 

تصمیم گرفتم یه مدتی از زمانی که تا اعزام باقی مونده رو سر کار نرم. محل کارم توی هشتگرد وسط بیابون چیزی از اردوهای سربازی کم نداره. به یه مدت استراحت قبل از مارhتن پیش رو منطقی به نظر میرسه.

جمله هایی که این روزها بیشتر از هر چیزی می شنوی جمله هایی هستند مثل:

- به یک چشم بهم زدن می گذره!!

- همه رفتن! فقط تو که نیستی!!

- هر جوری بگیری همونجوری میگذره ، آسون بگیر که راحت بگذره...

- و مثال معروف آمپول! که هرچی سفت تر بگیری دردش بیشتره!

از بین نوشته هایی که از تجربیات دیگران خوندم از این مطلب خیلی خوشم اومد.


[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

اوضاع گاهی اینطور می شود ، شاید باید عادی باشد. لااقل سعی می کنم عادی تر و ساده تر با آن برخورد کنم. آنطور که برای دیگران انگار هست. مثل جمله ای که این روز ها بیشتر از هر زمان دیگری از آدم های اطرافم می شونم که باید ساده بگیرم. هرجوری بگیرم همانطور می گذرد

خیلی روزها به دادم رسیده و همراهم شده یا همراهش شدم نمی دانم. اما درد را تسکین بخشیده. آنی تر از هر پادزهر و نوش دارویی ، شنواتر از هر گوش غمخواری. نوشتن آن به زنگاه درد، لحظه بغض آلود کم آوردن پشتم را خالی نکرد. همیشه آرامم کرد. همیشه بود. هر وقت که می خواستم. رازهایی که ذهنم یارای نگهداری اش را با تلنگرهای پی در پی نداشت لحظه ی همت لغذیدن قلم بر کاغذ بار سنگینی از دوشم با نوشتن برداشته می شد.

این روزها بیش از هر زمان دیگر این نیاز ، ترغیبی است بر نوشتن تا فکر و خیال روزهای نادیده ی  پیش روی فرداها با همین نوشتن آرام شود. کاش کمی دیرتر این نوشته ها برایم مایه ی پوزخند باشد نه تاییدی باشد بر پیش بینی های درستی که نگرانی ام را بی مورد نمی دانست.

 

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]


وقتی از دانشکده ی حقوق فارغ التحصل میشی ، از دانشگاه الهیات مدرک می گیری اگر آنچه که طی سال های حضورت در آنجا آموخته ای کارگر افتاده باشد اهدافی را در سر می پرورانی که در بلند پروازانه ترین حالت آن مثل همان آرزوهای کودکی نجات دنیا از ظلم است شاید بخواهی مثل قهرمانان داستان های همان دوران ناجی مظلومان باشی و برای برپایی قسط و داد و برقراری عدالت با هر مانع و ظالمی بجنگی...

 اما این روزها در ایده آلیستی ترین حالت ممکن نمی توان اینطور فکر کرد و اینطور بود و شد ،  نمونه هایش در زندان هایی هستند که که بزرگترین شکنجه هاشان جهل و عدم آگاهی مردمی است که برای همان ها بوده که این طور زندگیشان پشت میله هاست اگر برای عقیده هاشان نباشد که البته آن هم صادق است.

 بحث من کمی خودخواهانه تر است ، شاید اگر بسط پیدا نمی کند و آنچه همه می دانیم در لابه لای سطور مسکوت باقی می ماند همان است که بلای جان خیلی سایت ها و وبلاگ هایی بوده که همه می خواندیمشان و البته هنوز هم می خوانیم اما به روشی پیچیده تر و انگیزه ی من از این مطلب هم چیزی جداگانه است.

 آنچه می خواستم بگویم این است که پشیمانم که در این چنین مملکتی حقوق خواندم یا بدتر از آن در دروس الهیات از اخلاق گفتیم و غیر از آن همه عمل کردیم نه بخاطر آنکه دوران دانشجویی دلپذیر و خاطره انگیزی نداشتم یا محیط آموزشی آلوده به ریا و نیرنگ بود یا نمیدانم آنطور که در پست های قبل گفتم آدم ها بد خودشان را حتی به پایان داستان هم نرسیده نشان دادند،  بلکه علت چیز دیگری است ، چیزی که نشان می دهد خانه از بنیان ویران است که این ها کوچکترین فرزندان آن اهریمن بزرگ هستند.  امروز آرزو می کردم کاش بجای آنکه به دانشکده ی حقوق می رفتم یا درس های عربی و فارسی الهیات را  زیر و رو می کردم  این چند سال در یک باشگاه ورزش های رزمی ثبت نام می کردم

 چرا؟

 جایی که اخلاق مرده است چه نیازی به حقوق است؟ 

 اینجا و این روزهای جنگ قدرت است همانطور که همیشه بوده  ، اما انگار همیشه نوبت که به نسل ِ مفلوک ما میرسیده  مثل همه ی چیز های دیگر هر لحظه بدتر شده ، اینجا که قانون جنگل برقرار است اگر قدرتی در بازوهایت داشته باشی شاید  خرد و خورده نشوی یا لااقل افسوس کسی را نخوری که در ساده ترین شکل استفاده از قانون در رانندگی حقت را می خورد و بر سرت فریاد هم بکشند و تو سکوت کنی جون تو تحصیل کرده ای ! و با آن انسان فرق داری حالا اگر یک روز یکی از اهالی دانش که امروز از هر هزار توی چاپ و نشر مدرک لیسانس بیرون آمده این  را با تو به طریقی دیگر تکرار کند ، باز چه می گویی؟ اینجاست که اخلاق بزرگترین قربانی هوای آلوده ی روزمرگی های ماست

 فکر می کنم دیرشده برای ثبت نام در یک باشگاه ورزشی ، آنان که اندکی با حقوق آشنا می شوندو قانون ها را می خوانند و پله های دادگستری را بالا و پایین می روند بعد از مدتی بیشتر این وسواس به وجودشان رخنه می کند چون به چشم خیلی چیزها را دیده اند ، درست  برعکس کودکی نوپا که هنوز با مفاهیمی تجربی چون ارتفاع و زمین خوردن و کنترل کردن پاهای کوچک خود هنوز بسیار کم تجربه و بی پرواست. دانش پژوه حقوق دیگر می داند که یک ضربه به فلان اعضای بدن چقدر دیه دارد یا مجازات فلان جرم چیست و از همه ی آن ها سخت تر اثبات و پوشیدن کفش آهنی در دالان های تو در توی عدالت خانه ها چقدر سخت تر حالا دیگر اگر یک فرد عادی خانه ای می خرد که قبل از آن برای تامین پول خریدش طلاهای زنش و ماشینی را فروخته و تکه زمینی که به او به ارث رسیده بوده یک حقوقدان هنوز بعد از چندین مدت از خریداری آن فرد عامی هنوز در این تکاپوست که چطور بفروشد و یا بخرد که درگیر کلاهبرداری نشود یا فلان اصل را رعایت کرده باشد مثل پزشکی که می داند برای مثال سیگار با قلب و ریه چه می کند و از کشیدنش اجتناب می کند اما همه می دانیم که پزشکان از قضا زیادی هم هستند که سیگار می کشند همانطور بسیاری از اصحاب حقوق هستند که...

به هرحال من به شخصی برای جامعه ای که در آن اخلاق مرده است جایگاهی برای حقوق نمی بینم چه رسد به الهیات  

  

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

این روزها همان روزهای روزمره سابق نیست آن هایی که یکی پی از آن دیگری شتاب زده از پی هم می گذشتند تا خاطرات روزهای آینده باشند. این روزها صحبت همین آینده هاست آنهایی که هنوز نیامده زانوی غم بغل ما داده اند حال ، حال را از هر بعدش بر ما حرام کرده همان روزگار نیامده که ریشه اش در همان روزهای خاطره است آن هایی که رمق از من ماندن را هم گرفته چه تا ما شدن آن هم آنطور که تو می خواهی و نمیدانی که گذشته و آینده و امروزم عجیب به هم پیچیده اند و گریبانم گرفته اند

انگار در آخرین لحظه های یک نسیم آرام از جنوب بود ، دم دمای نوازش برداشت برکت از یک برداشت هنگامه ی گذر ته سیگار یک غریبه از آن اطراف بود که وسعت شعله تا آخرین ساقه از خرمن تلاشم را دودی سیاه کرد به رنگ سفره ی خاکستری که زانو زده ام بر آن و نای مرثیه هم نگذاشته...

ای که غبار راهی که رسیده ای از آن هنوز در آسمان پراکنده است  تو چه میدانی که از این مزرعه ی سوخته طلب نان داغ و برشته داری؟

 

[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

از اینجا که من ایستاده ام

تا تو

 

بسیار غرور سال ، چندین اشتباه روز و  فراوان لحظه لجبازی

دوری است

 

چیزی بسیار بیشتر از آن همه

دوست داشتن

 

[ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

حس ابریشم دست های تو ، بخاطر جنس مارکه ی میکآپت نیست

واسه کشش حس خوب بین ماست

بمون

فقط همین

خوب؟

[ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]
امروز آخرین روز دانشگاه بود ، یعنی اگر واحدی نمی افتادی یا حذف نمی کردی کم و زیاد به مرور بر می داشتی و پاس می کردی ؛ امروز بعد از هشت ترم فارغ التحصیل می شدی و به خیل عظیم  لیسانسه های مملکت می پیوستی.  یه تعدادی هم مثل من  بخاطر سربازی باید واحد ها رو حالا حالاها طول بده و به فکر قبولی در آزمون وحشتناک ارشد  بخصوص برای رشته ی حقوق که شرکت کننده ی چند برابری نسبت به بقیه داره باشه بلکه این آش خاله رو چند صباحی به تاخیر بندازه
به هر نیک و بد  یه دوره ی مهمی تا اینجای زندگی من گذشت.
 
خاطرم هست روزی که می خواستم بعد ازظهرش  سر اولین کلاس برم ، یه سرباز معلمی که مشمول فرار مغزها شد و اوون روزها توی واحد ی که مادرم مشغول به کاره ، دوره ی سربازی اش رو کی گذروند ، بهم گفت:  
"  اولویت چندمت توی دانشگاه درس یاشه ، داری می ری تا توی یه اِشل  کوچکتر از جامعه آدم ها رو بشناسی تا باهاشون چند سالی رو زندگی کنی..."
اوون روز به حرفش فکر کردم اما امروز که این دوره ی برای شخص من خیلی سخت نه به لحاظ درسی ، که  دانشجو یعنی بردار و بیفت ! و بالاخره پاس کن،  بلکه به واسطه ی همه ی روزگاری که توی لحظه لحظه ی این روزها و شب ها بهم گذشت حرفش رو کاملا درک کنم ؛ اما  بهای سنگینی برای کسب تجربه ها  پرداختم تا بدونم کجای این زندگی ایستادم.
این که با  کی ها  یا چطور این دوره گذشت تا برام بهترین دوران نباشه تا بگم بهترین دوران زندگی آدم دوران دانشجوییه... اصلا مهم نیست . مهم اینجاست که آزمون زندگی و دانشگاه روزگار آنقدر استادان سخت گیری دارد  که لختی درنگ  و  لحظه ای تعلل سال ها افسوس برایت خواهد گذاشت.
آنچه که امروز می توانم بیشتر از هر مدرکی داشته باشم افسوس سرخوردگی در اوج دوران جوانی نیست ، که با اندکی تلاش و گذر مرحله ای از زندگی  به گذری دیگر،  این زخم با دوای زمان ،  التیام  خواهد یافت.  این روز ها شناخت  انسان ها از طرفی بدجور دلم را می سوزاند و از سوی دیگر به آن می بالم که له شدم ، خورد شدم اما همان که پایبندش بودم ماندم ، بر همان عقیده و ایمان و پیمان.
آنقدر حرف دارم که مثل خیلی از  دورانی که دیوار های جهنمی دانشکده  و راه روهای کابوس گونه ی آن را از درد قدم زدم و سکوت کردم و باز هم سکوت کردم و باز هم ساکت بمانم و هیچ نگویم...

 باشد تا عدالتی که تو از آن سخن گفته ای  گوهری  را بر من بخشاید... پاداش همه ی آنچه که می توانستم کنم و نکردم تا همه ی آنچه که برای تو کرده بودم بوی انتقام نگیرد گند مادیات بر آن ننشیند.. تو می دانی که چه کردم ، می دانی چه می خواستم و با من چه کردند و چه گفتند. بگذار بگویند. آنکه باید ، خوب می داند. از همین حالا قدر می دانم آنچه را که پیش رویم نهادی.

[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]

« جنگیدن با کسی که با او دشمنی داری آسان است … سخت ، جنگ با آنانی است که دوستشان داری … اینجاست که شجاعت معنا می یابد …» 1

و سکوت معنایی تازه ، هرچه می توانند بد بگویند ، هر که هرچه می خواهند فکر کنند

بگذار تا من ، برای همیشه بد بمانم...

کاش  تا آخرین لحظه تا چله سر آید و تیر خلاص روزهای زجر من به پایان برسد.. تا آن چهار سالی که تو از آن فریاد می زدی تمام شوند ، آفتاب از پشت هیچ ابری آفتابی نشود...

می دانی که رازهایت سر به مٌهرِ مهری دارند که هنوز حریم حرمت چیزهایی را نگه داشته ، که به آن ایمان گذشته پایبند است. حتی اگر همه دیوانه اش صدا بزنند یا  ...

هرچه که لیاقتش را نداشتم و شنیدم و دم نزدم ، ده ها برابر شود... خیالت تخت هرچه بدتر کنی! هرچه بوده و هست در این سینه تا ابد حبس است ، تا همه ی عمر.

امضا : روان پریش


1. کی خسرو / آرش حجازی


[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ ] [ علی خسروانی ] [ ]
درباره وبلاگ

مبهم تر از خط خطی های دور نویسی های کتاب های درسی در بی حوصلگی های کلاس های خسته کننده... شاید کسی چیزی از این دغدغه ها سر در نیاورد. این جا یک ملک شخصی است. هرچند میهمان قدمش روی چشم میزبان است. اینجا چوب خط هر مرحله از زندگی ام را خط می زنم.